
عجب وسوسهانگیزه گلم! وقتی که خوابی، سیبِ گونههاتو گاز زدن و سقوط ... سقوط از بهشتِ امن و ساکتِ خوابت، به زمین ... زمین پرهیاهوی بیدارباشی.

نويسنده :
مامان آلما - ساعت ٥:۱٦ ب.ظ، یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ |
()
امروز داشتیم قدر یه نخود زرده تخممرغ همراه صبحونهمون میخوردیم... تا برسه به هفتهای سه تاااا،

که دیدیم نه انگار خیلی خوشمزهست،

...
نويسنده :
آلما - ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ، شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ |
()
امروز که سال میلادی نو شده بود
..................، حضرت ما هم هفت ماهه شدیم! 
دیروزم پروانه خانم شده بودیم... 
_ مامان خانم حالا بزنم با چوب جادوم تبخیرت کنم؟...

_ شوخی کردم، بیا! در نرو!!


(یادداشت مامان خانم: شیرینکم! تا همین حالاشم بیشتر از اونی که باورم بشه بزرگ شدی ولی، یه روزی انقدر بزرگ میشی که این نوشتهها رو خودت بخونی و این وبلاگو با حرفای راستکی خودت بگردونی. زیاد دور و دیر نباید باشه همۀ دنیای من! ...)
پینوشت یک. طبیعت زادگاهم امروز _ پل مارنون.

نويسنده :
آلما - ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ، جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ |
()
گاهی توی سرم دو سه تا بیت ردیف میکنم تا مطمئن بشم که هنوز بلدم اگه لازم شد؟ ...
یه وقتی سمانه میگفت ماها اگه ننویسیم میپوسیم. بهش گفته بودم پس من پوسیدم فقط هنوز بوش در نیومده؟ ...
خب حالا به نظرم ... نه! نه! دختر شیرینم! دوباره نمیخوام شکایت کنم. ولی به نظرم بعضی وقتا دیگه، این همه سختی زیاده. خب اگه هیچ کار دیگهای نداشتم جز با تو خندیدن و بازی کردن، هم تو راضیتر بودی هم من! ولی وقتی باید برم مثلاً سوپت رو درست کنم یا شاید چطور بشه، شام آقای پدر مظلووومو؟ صدای جیغ و فریاد فرشتهست که دنیامو میذاره روی سرش و تا برنگردم، طوفان نمیخوابه.
گاهی فکر میکنم این همون بلایی باید باشه که من بیست و هفت سال پیش سر مامان خانمم میآوردم. ولی مامان خانم من دستکم نگران اعتماد به نفس دخترش بیست سال دیگه نبود، وقتی به خاطر شیب شمیرون مجبور بود منو تنها بذاره خونه تا بره مثلن خرید و من انقدررر گریه کنم که خودم هقهقکنون دوباره بخوابم... حتی الان هم وقتی اون خاطرهها رو با هیجان بارها تعریف میکنه تا من بدونم چقدر سخـــت بوده دستتنها بزرگ کردنم، احساس و قضاوت منو نمیدونه و میدونی گلم؟ ندونستن گاهی نعمته!
اینا رو واسه چی نوشتم؟ شاید تا بوی پوسیدگی در نیاد. شاید تا تو بعدن بدونی که چقدر سخــــت بوده دستتنها بزرگ کردنت. شاید تا ... فقط یه بهونه تا عکس خنده و خواب شیرینتو بذارم، بعد طوفان!
نويسنده :
مامان آلما - ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ، چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ |
()
مامان بده دیگه خودم به روز میکنم!

بذار اول ببینم امروز خیابونا چه خبر شده!!

یادداشت مامان خانم: گلم! یادم بنداز یه دفعه مفصّل باید برات خاطرات سیاسی بگم! از خردادی که تو به دنیا اومدی تـــــــا ........
نويسنده :
آلما - ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ، یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ |
()
هرچند پروژۀ اولین ماستبندی ما بدجوری با شکست مواجه شد ولی ماست حاصله خیلی شیرین و شیرکی (نه آبکی!) بود؛ از این به بعد آلما خانم همراه با سوپ کامل گوشت و سبزیجاتشون، ماست هم میل میفرماین. با اضافه شدن ذرت به این سوپ حالا فقط چند قلم از لیست افزودنیها باقی مونده که طی دو ماه آینده اضافه بشه: عدس، گوجه فرنگی، ماش، جوانه گندم، قارچ، بروکلی و آب قلم ... (فعلن فقط همینااا!)
این سوپ که خودمونیم بینمک خیلی بیمزهست، نهار و شام فرشته خانم و پیشبندشه. هر وعده ده تا پونزده قاشقش.
صبحها هنوز حریرهبادوم یا سرلاک و عصرها آبسیب و گاهی پورۀ موزگلابی سرو میکنیم. از فردا ولی پورۀ به و به زودی سرلاک خونگی هم به منوی غذامون اضافه میشه (که بیسکوییت مادر، کره و شیر خشک داره) تا کمکم برسیم به میانوعدههای متنوعتر...
عکس: وقتی فرشته خانم وسط نهار خوابش گرفت...
نويسنده :
مامان آلما - ساعت ۳:٢۸ ب.ظ، پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ |
()

البته مثل من و بابایی، یه وقتایی مرغ عشقن؛ یه وقتایی خروس جنگی! ... یه وقتایی هم فقط دو تا پرندهن که سر سیاه زمستون سردشون شده ...
نويسنده :
مامان آلما - ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ، چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ |
()
چند شبه که فرشته خانم توی خواب یه درجه تب میکنه؛ شاید به خاطر این جوونههای سفید کوچولو روی لثۀ پایینی، که مشکوک به مرواریدن...

نويسنده :
مامان آلما - ساعت ٤:۱۳ ب.ظ، دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ |
()
نويسنده :
آلما - ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ، پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ |
()


جریان اینه که امروز مامان خانم مثل مامان زهرا منو گذاشته بود روی میز پذیرایی و با آقا شیره و ALmA که در واقع LoVE مامان خانمه (!) عکسای هنری (؟) گرفتیم...
نويسنده :
آلما - ساعت ۸:۳۳ ب.ظ، پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ |
()