240 روزگی...

ما بالاخره انقدر بزرگ شدیم که: خــرما خــوردیم...

برنامه غذاییمون هم یه تغییراتی کرده. اولن صبحا به جای حریره یه شیربرنج زمستونی می‌خوریم که یه قاشق برنجش اول با یکی دو لیوان آب پخته، ده دقیقه بعدش یه تیکه کدو حلوایی و ده دقیقه بعدتر، یه لیوان شیر هم بهش اضافه می‌شه. آخر سر هم مامان خانم یه پیمونه شیرخشک بهش می‌زنه و با اون گوشکوب برقی عزیز ازش یه به‌بهی در می‌آره که خیــــــلی دوستش داریم. یه روز در میون یه زرده تخم‌مرغ هم قاطی شیربرنجمون هست که بود و نبودش را وقعی نمی‌نهیم...

اما اون سه تا دونه جیرۀ بادوم ما، رفته قاطی سوپ نهار و شام شده که چه سوپی؟ بهتره بگم آش شلم شوربا از بس که مامان خانم هر چـــــی به ذهنش رسید و نرسید دیگه قاطیش کرد: ماهیچه (یا فیلۀ ران مرغ) و پیاز، برنج و ماکارونی، سیب‌زمینی و هویج و کدو، لوبیاسبز و کرفس و ذرت، کدو حلوایی و گوجه فرنگی و قارچ، جوونۀ عدس و جوونۀ ماش و جوونۀ گندم و جعفری و گشنیز و شوید و نعناع... + کره و چند قطره آبلیمو و بعضی وقتا ماست؛
چند روز هم هست هی به آقای پدر یادآوری می‌شه که بابا «قلم» بگیر «جوهر»شو بریزیم توی سوپ بچه! همین روزا هم قراره اجازۀ بروکلی از دکترمون گرفته بشه تا بتونه بیاد قاطی شوربا.


دیگه بگــم، قراره سبزی پلو با ماهی هم داشته باشیم از شب عید (شب هشت ماهه شدگیمون...) البته اگه این مامان خانم که مـــن دیــدم، ماهی رو هم آخرش نریزه توی اون سوپ کذایی.....
مثل اون میان وعدۀ عصرمون که قرار بود متنوع بشه و فقط پورۀ «سیب‌موزبه» نباشه که ولی هست!

در ضمن اگه هر کدوم از وعده‌ها یا میان وعدۀ ما به دلایلی (مثل تنبلی مامان خانم یا شلوغ‌بازی من یا هرچی) به موقعش حاضر نباشه، به جاش یه غذای فوری می‌خوریم که ترکیبیه از یکی از انواع سرلاک گندم با بیسکوییت مادر با شیرخشک؛ که این به‌بهم خیلی دوست داریم.

/ 0 نظر / 6 بازدید