سلام ده ماهگی!

* این سرعت نیم کیلومتر در ساعتت رو نشستیم واقعن حساب کردیم‌ها! بالاخره این ریاضی باید به یه دردی می‌خورد؟!

** جنابعالی عصر اول فروردین، خونۀ عمو اینا واسه اول بار با احتیاط دستت رو ول کردی تا برای چند ثانیه بی‌تکیه‌گاه روی پا کوچولوهای خودت بایستی عزیزکم...

*** صبح چهارم فروردین موقع عوض شدن، واسه اولین بار فرمودی دیش! (=ج.ی.ش!) ولی بعد هرچی گفتیم، دیگه تکرارش نکردی که نکردی...
همون روز باز هم چند ثانیه دست کوچولوها رو ول دادی و تمرین تنها ایستادن کردی...

اما، نهم فروردین دیگه دل ما خوش شد که تو واقعن زبون وا کردی گلی! این دفعه صبح موقع تعویض (!) بارها و بارها فرمودی «جیش». من و بابا که خیلی ذوق‌زدگی درآوردیم، تو باز هم گفتی «جیش» و هم گفتی «بابا».
ظهر دست مامان که بوف شد فرمودی «بوف‌ف‌ف»! و عصر موقع بازی فرمودی «بوئــو» (=بولو) ، «اِد» (=رِد) و یه چیزی تو مایه‌های «گیرین» هم گفتی! خوب این که از این! البت هنوز هروقت به دلت باشه به زبون ما حرف می‌زنی و باقی وقت‌ها به زبون خودت!

_ در ضمن، همون نه فروردین صبح، دیدم دندون پنجم و ششم هم اون بالا دراومدن؛ دندون هفتم هم این پایین یه جوونۀ کوچولو زده...
(عکس گل 304 روزه)
این بدغذایی‌ها رو به سفید مرواریدهات نسبت بدم؟ ندم؟... اینکه خرج خوراک نصف شده‌ت رو گذاشتیم پای پمپرز و مای‌بیبی که مصرفش دو سه .. یا شاید چار برابر شده گلاب به دیوار چی؟!!_


آخرنوشت. یه خرابکاری هم این اواخر کردی که دل مامان خانم به خاطرش خیلی خون شده! خیلی! سوم فروردین مامان مشغول تمیزکاری، یک آن ازت چشم برداشت و تو جلوبندی قام‌قامت رو برداشتی انداختی روی لپ‌تاپش که فقط چند ثانیه روی زمین گذاشته شده بود، ... و چند تا خش بهش انداختی شیطون! دل مامان خیلی سوخته‌ها! انقدر که آخرش نتونست جریان این تصادف رو اینجا ننویسه! حالا هی بابا بگه: بابـا! بی‌خیال، دنیا دو روزه!
به لپ‌تاپ خودش که خش نیفتاده؟!!

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حلما

سلام خاله افتخار دادید اومدید خونه ما قدمتون روی چشم [لبخند] بازهم به خونه کوچیک ما سر بزنید با عث خوشبختی ماست . حلما و آلما علاوه بر اینکه خیلی شبیه هم هستند و مثل هم نوشته میشن و از هر نظر تشابهات زیادی دارند ولی نکته مهم اینکه میتونن دوستای خیلی خوبی برای هم باشند . مگه نه خاله..........حتما موافقی [چشمک] پس فعلا...............بازم میام خونتون.............[خداحافظ]

عباس

سلام 10 ماهگیت مبارک باشه بعلاوه دندونها جدید

شایلی

دوست خوبم ممنون که همیشه جویای احوال ما هستی... من هنوز قولی رو که بهتون دادم یادمه ولی مشکلی که هست اینه برنامه ها رو روی اکسترنال هارد زدم و باید سی دیشون کنم ولی لپ تاپ من رایتر درست و حسابی نداره و باید از لپ تاپ شاهین کمک بگیرم اونهم که شبها اونقد خسته است که هردو مون یادمون میره یا اصلا لپ تاپشو نمیاره خونه... به هر حال حتما عزیزم در اسرع وقت... و راجع به کلاسها... تو این کلاسها کارهای عجیب غریبی نمیکنن به نظر من تو خونه با چند تا مامان و بچه دوروبر میشه این کارو کرد منهم بیشتر به این منظور کامل گزارش کلاسهارو مینویسم تا همه بتونن عینا اجراش کنن

لیلی

به به این کوچولیو صورتی رو ببین.... من هم برای راه افتادن آراز عجله داشتم. ولی باور کن این یک مورد رو حق داری. بچه ها وقتی که راه می رن خیلی خیلی عوض میشن.... بزرگ میشن.... انشالله به همه آرزوهات میرسی مامان مهربون و صبور.[لبخند]

مارتیا پسر دوست داشتنی ام

سلام دوست عزیز شما همان مامان آلما نیستی که اصفهان باهم یکبار دو بوستان سعدی قرار گذاشتیم شما زود اومدی و رفتی ؟ خودتی دیگه هم هیچ خبری ازت نداشتم شنیدم زایمان کردی اما خبری نداشتم . من افشان هستم مامان مارتیا درست گفتم ؟ من را یادت می اید ؟

bahareh

ey jonam mashala che jigariye ba in lebasaye naz nazish. kheyli bebos fereshteye koochooloot ro

نسیم مامان آرتین

سلام... چه وبلاگ قشنگی دارین و قشنگتر از اون دختر کوچولوی ماهته... ماشالا خیلی ناز و خوش خنده است.... 10 ماهگی اش مبارک... توی چشم به هم زدنی به تک تک این اتفاقها میرسی.. اونقدر سریع که حتی فرصت نمی کنی مزه مزه اشون کنی![قلب][ماچ]

نسیم مامان آرتین

سلام... چه وبلاگ قشنگی دارین و قشنگتر از اون دختر کوچولوی ماهته... ماشالا خیلی ناز و خوش خنده است.... 10 ماهگی اش مبارک... توی چشم به هم زدنی به تک تک این اتفاقها میرسی.. اونقدر سریع که حتی فرصت نمی کنی مزه مزه اشون کنی![قلب][ماچ]