قصۀ اولین ناخوشی

یکی بود، یکی دیگه هم بود...
اون یازده فروردینی بود که دخترک ده ماهه شده بود و ما خوش‌خوشون رفته بودیم ناژوون...،
(عکس گل 304 روزه)
که بابا همه‌ش توی سرش لغت بار می‌کرد که چی...،
(عکس گل 304 روزه)
و مامان همه‌ش توی دلش قند آب می‌کرد که دختر کوچولو ده ماهه شده...،
(عکس گل 304 روزه)
همون وقتی که آلما داشت شمشادها رو از نزدیک و نزدیک‌تر کشف می‌کرد...،
(عکس گل 304 روزه)
(عکس گل 304 روزه)
(عکس گل 304 روزه)
(عکس گل 304 روزه)
یا اسب‌ها رو از دور و دورتر ورانداز می‌کرد...،
(عکس گل 304 روزه)
یا خلاصه یکی از اون وقتا که سرش به کار خودش داشت حسابی شیطونی می‌کرد... ،
 (عکس گل 304 روزه)
یه ویروس یا میکروب خیلی نامرد و ناجور و زشت لعنتی، سر از تن نازکش درآورد.....

که چشممون روز بد نبینه! همین که برگشتیم خونه، هنوز مامان خانم درست و حسابی روی مبل ولووو نشده بود که دید، یعنی شنید داره صدای رعد و برق از سمت آلمایی می‌آد!...

و این تازه شروع ماجرا بود... البته تا عصر روز بعد هم هنوز توی دلمون قضیه رو طبیعی کرده بودیم و با خوشی خیال می‌کردیم که نه بابا چیزی نیست و مثل رعد و برق‌های بهاری زود گذره!...
(عکس گل 305 روزه)
اما نبود! و فرشتۀ طفلی تمام سیزده به در رو هر نیم به یک ساعت، گلاب به دیوار، مشغول پیفی کردن و بعد در رفتن از دست مامان خانم و مجددّن پیفی کردن بود...
(عکس گل 306 روزه)
(عکس گل 306 روزه)
(عکس گل 306 روزه)
(عکس گل 306 روزه)
تا دو روز بعدش که خوراکش خلاصه شده بود در کته ماست و لعاب برنج و موز و هویج،سیب‌زمینی...
(عکس گل 308 روزه)
(عکس گل 308 روزه)
از شیطونی‌ها که اصلن اصلن کم نشد صد البته!...
(عکس گل 308 روزه)
(عکس گل 308 روزه)
(عکس گل 308 روزه)
ولی دیگه از دست هر چی پوشک و پنبه و حموم و کالاندولا خسته بود گلم! ...
(عکس گل 308 روزه)
(عکس گل 308 روزه)

و توی همین هیری ویری مامان خانم بیست و هشتو رد کرد. بابایی که کادوهه رو پیچوند! اما آلما مداد رنگی‌های توی کشو رو آورد ولو کرد روی زمین تا یه نقاشی خوشگل واسه مامانی کادو بکشه...
(عکس گل 310 روزه)
اما ندونست چی‌جوری با این‌ها می‌شه نقاشی کشید!
(عکس گل 310 روزه)
(عکس گل 310 روزه)
و اصلن ندونست چی بکشه!؟
(عکس گل 310 روزه)
(عکس گل 310 روزه)
مامانی گفت عیب نداره سال دیگه دو تا نقاشی برام بکش! آلما هم گفت باشه دو سال دیگه سه تا برات می‌کشم! مثل بابا که سه سال دیگه چار تا کادو برات می‌خره!!! چشم

عکس‌ها دارن زیاد می‌شن؟ خلاصه‌ش کنیم که دختر سیب بعد از یه هفته بیماری و مصرف دو تا دارو که یکیش حالش رو بدتر می‌کرد (دی‌سیکلومین) و اون یکی بهترش نمی‌کرد (پلانتاژل گرانول) به شدّت کم‌اشتها شده بود و فقط ماست و پیاز می‌خورد!!
(عکس گل 311 روزه)
(عکس گل 311 روزه)
دکتر دوم تجویز کرد: درمونش فقط رعایت رژیم غذاییه. مامان خانم بیچاره که رژیم بچه رو کاملن رعایت کرده بود! اما حرف دکتر یکی بود... و براش آزمایش هم نوشت... فردا صبح سه‌تایی بسیج شدیم واسه نمونه‌گیری! و بعد از دو ساعت مکافات‌کِشی تعریف نشدنی اما واسه مامان بابا به یاد موندنی (!)، و بعد از اینکه بلا چند لیوان آب و آبمیوه ریخت و پاش و میل فرمود و ... خلاصـــه! عملیات با موفقیت انجام شد!!... عصر هم رفتیم پارک و آلما همه‌ش می‌رفت تو فکر شمشادا که مامان هم فکر می‌کرد این همه مریضی به خاطر اون برگ نشُستۀ شمشاده (!) که اون روز موقع عکاسی سر از دهن بچه درآورد...
(عکس گل 312 روزه)
شیطونی هم که جای خود داشت خب!
(عکس گل 312 روزه)
... آقا خلاصه! آزمایش می‌گفت گلبول‌های سفید نمونه‌‌هه زیادی‌ان و دکتر سوم برای پنج روز آنتی‌بیوتیک تجویز کرد... و بعد از سه روز سفیکسیم خوردن مصرف پوشکمون یه کم سیر نزولی گرفت اما هنوز خیلی با خط استاندارد سابق فاصله داشت...
(عکس گل 315 روزه)
مامان و دختر که از خستگی دیگه حوصلۀ خودشون رو هم نداشتن... خب آدم خسته می‌شه هر ساعت هر ساعت بخواد چی....
(عکس گل 315 روزه)
اما خب، به هر طریق بالاخره حریف اون احتمالن ویروس نامرد اولیه و اون میکروب زشت ثانویه شدیم و پروندۀ این بیماری طولانی یه جورایی مختومه شد...
(عکس گل 317 روزه)
خوبی‌هاش یکی این بود که توی این مدت گلم حسابی ج.ی.ش گفتن رو تمرین کرد و هر ساعت آوازش رو به چه قشنگی سر می‌دادیم دوتایی (البته نه خیلی بلند!)

هم از بس پلو خوردیم حسابی وزن گرفتیم!! و امروز غلط نکنه ترازو، این درست ده کیلو دختر سیبه: قلب
(عکس گل 319 روزه)
پایین رفتیم دوغ بود، بالا رفتیم ماست بود، قصۀ ما راست بود!

/ 3 نظر / 58 بازدید
کیانا-مامان آوا

وااااااااااای چقدر قشنگ نوشته بودی و چه عکسای خوشکلی بود . یکی از یکی قشنگ ترررررررررررر . [گل][قلب][ماچ] خدا رو شکر که پرونده این ناخوشی مختومه شد و انشا’ا... دیگه هیچ وقت سراغ آلما جونمون نیاد. دخملت خیلی قیافه نازی داره به نظر میاد کپی خودت باشه. نه؟ [زبان]

کیانا-مامان آوا

راستی من همون کیانای نی نی سایتم که اصفهان زندگی می کنم. البته اصفهانی نیستم.[قلب]

نونوش مامی آرتین

هههههههه خیلی باحال بود مثل همه نوشته هات ایشالا که همه نی نی ها همیشه سالم باشن می دونم خیلی سخته مریضی بچه ها ببوسش سیب کوچولوتو