گذشته، حال، ... حال!

وقتی خاطره می‌نویسیم، ده دقیقه، یک ربع، نیم ساعت، ...، ده ساعت، صد ساعت، ... خدا می‌دونه سر جمع چقدر از وقت حالمون رو خرج ثبت و ضبط گذشته می‌کنیم...  ولی می‌ارزه! یا نه؟ نکنه نیارزه؟ ... خب، همه از خوندن خاطره‌ها لذت می‌برن؛ دفترچۀ قدیمی خودت ناغافل یهو هُلت می‌ده به جایی که قبلن ازش رد شدی اما شاید پاک فراموش کرده بودی؛ مثل وقتی از کنار یه عابر توی خیابون می‌گذری و تا خود شب فکر کنی من اونو کجا دیده بودم؟! چه آشنا بود اون غریبه‌هه! یادت می‌آد آخرش؟ شاید نه! و تا شب هم بیخودی فکرت رو مشغول کرده و همین!

اما خاطره‌های دیگرون رو خوندن، یه جور دیگه لذت داره؛ انگار سرک کشیدن پشت پنجرۀ خونۀ هم‌سایه و تماشا کردنش، حتی گاهی بدون اینکه خودش بدونه. می‌خواست خب پرده رو بکشه، نه؟ ..  نه، جدّی!؟ اینجا خیلی‌هامون خیلی وقته داریم زندگی همدیگه رو می‌خونیم. گاهی از تماشا کردن تجربه‌های دیگرون درس می‌گیریم، گاهی هم هیچی دستگیر آدم نمی‌شه و فقط سرکی کشیده و وقتی رو بیخودی گذرونده و همین!

اما در هر صورت، نوشتن کار با ارزشیه! همه جای دنیا واسه نویسنده‌ها ارزش قائلند؛ به خصوص وقتی مُرده باشن! ... ولی من نمی‌دونم، می‌خوام وبلاگ‌نویسی رو بهت یاد بدم یا نه! البته که خودت بچه قرن بیست و یکی و دیر یا زود به بلای این دنیای مجازی بی در و پیکر گرفتار می‌شی و شاید شش هفت سالت نشده باشه که شصت هفتاد تا پروفایل توی انواع شبکه‌های اجتماعی مجازی و دنیایی دوست نادیده و نمی‌دونم، همۀ این‌ها که الان مامان داره رو، تو هم خیلی زودتر از این‌ها شاید داشته باشی؛ ولی سؤال اینه: من می‌خوام خودم اینا رو بهت یاد بدم؟ یعنی واقعن می‌خوام این وبلاگ هم یکی از میراث‌هام واسه تو باشه؟

خب می‌دونی من آرزو دارم خیلی چیزها یادت بدم؛ حتی چیزهایی که خودم هنوز بلد نیستم رو هم آرزو دارم یاد تو بدم! مثلن فرش بافتن! چند بار توی خیالم خودم و تو رو پشت یه دار کوچولوی قالی تصور کرده باشم، خوبه؟ :) خیلی چیزهای دیگه هم هست ... بابا هم برات کلّی برنامه داره و در کل باید بگم خدا به دادت برسه عزیزم! که بدجوری اسیر ما دو تا می‌شی اگه جدّی جدّی بخوایم، همۀ برنامه‌هامون رو با هم سرت در بیاریم. نه اینکه من و بابا خیلی علائق؟ آرزوها؟ و برنامه‌های؟ مشترک داریم، از اون لحاظ!

می‌دونی بابا از خاطره خوندن و نوشتن همچین بفهمی نفهمی خوشش نمی‌آد! یعنی وقتش رو نداره! و خوش‌ش‌ش به حــالش واقعن! که حالِش همیشه داره صرف آینده می‌شه، نه گذشته!
یعنی کم پیش می‌آد بابا پشت سرش رو نگاه کنه یا وقتش رو صرف یادآوری چیزی، که فقط بیخودی فکرش رو مشغول می‌کنه و همین!

اما این نوشته‌ها هم با تمام وقتی که صرفشون می‌شه، ارزش خودشون رو دارن! یا ندارن؟! ... آخ که من چند وقته توی دنیای بابا وسط این نوشته‌ها گیر افتادم! الان نمی‌دونم بهتر نبود اگه به جای نوشتن این یادداشت و یادداشت قبلی، از فرصت کم‌پیش‌اومدۀ خواب نیم‌روزیت واسه مثلن نوشتن چهار خط کد استفاده می‌کردم یا دست‌کم یه چیزی یاد می‌گرفتم که پس فردا خواستم یادت بدم، بتونم!؟ ...


حالا همۀ اینا رو گفتم، تو سعی کن بزرگ شدی همیشه حالِت صرف حالِت بشه! یعنی مثل همین حالاها که کوچولویی و همه‌ش در حال عشق و حالی، بعدن هم همیشه در لحظه زندگی کن! مثل گنجیشکا، می‌دونی؟! بیشتر از این نمی‌تونم توضیح بدم، آخه خودم هنوز بلد نیستم!!


راستی، گنجیشکا که خاطره نمی‌نویسن!؟ یا می‌نویسن؟! ...

/ 3 نظر / 15 بازدید
پرتو،روشن ترین نور

من هم خیلی وقتها یه این زمانها گذشته و حال و آینده فکر میکنم ..به گذشته که فکر میکنم بیشتر غمگین میشوم حتی وقتی خاطرات دفترچه ها یا حتی وبلاگ دخترم رو میخونم ..و برعکس همسر شما همسر من خیلی به گذشته ها فکر میکنه!!! خودم برای زمان حالم ارزش قایلم و همیشه دوستدارم خوش باشم حتی در لحظه ..پرتو هم همینطوره..آینده هم که ..!!

پرتو،روشن ترین نور

عکسهای پست قبلی هم زیبا بودن مثل همیشه.. یکبار آلما رو بیار ما هم ببینیم چه بویی داره موهاش..گرچه من اصلا به نخوردم ولی عاشق بوی موهای دخترکم هستم ..

مارتیا پسر دوست داشتنی مامان افشان

عزیزم مهد سینا بچه های کوچک را قبول نمی کنه مارتیا را هم با شرایطی قبول کردند برای اینکه درست است پوشک می شه اما با برنامه ای که داره مطمئن بودم که در ساعاتی که مهد می ره خودش را کثیف نمی کنه و احتیاجی به پوشک عوض کردن نداره . مارتیا کوچکترین بچه اون مهد بود همه سه سال به بالا بودند اما ادرسش خیابان میر از طرف پل هوایی اولین کوچه بعد از پارچه مبلی مراوندی است . فکر کنم اسم کوچه اش صامت القطاع بود اول کوچه تابلو داره در ضمن فرصت کنم یک پست مفصل در مورد مهد می نویسم اما دیدم عجله داری برایت نوشتم در ضمن مارتیا فعلا مهد نمی ره .